اکانت پرمیوم

اکانت وی ای پی فیلم و سریال

دانلود رایگان فیلم

تالار گفتگوی ناز فروم

رمان درحال تایپ رمان روزنه گرگینه| Arosha کاربر انجمن نازفروم

شروع موضوع توسط Arosha ‏4/11/18 در انجمن رمان های درحال تایپ

  1. Arosha

    مدیر و ناظر بخش رمان

    مدیر کل انجمن
    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/18
    ارسال ها:
    1,086
    تشکر شده:
    1,399
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    کره زمین:|
    نام نویسنده:arosha
    نام رمان : روزنه گرگینه
    ژانر:ترسناک_ عاشقانه_تخیلی_جنایی
    مقدمه *
    در میان سرما و زوزه باد ها ...
    میان سخره ها زوزه ای دردناک تر ازمرگ ادم ...
    خلاصه
    پسری سرسخت پسری با باطن گرگ
    دختری ظاهر ارام باطنی پر از ترس ...
    پسر ما کاری میکنه دختر ما اون ترسو کنار بزنه بجاش قدرتو داشته باشه ...

     
    آخرین ویرایش: ‏8/12/18
    AISA.B, phantom.hive, Octangulo و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. Arosha

    مدیر و ناظر بخش رمان

    مدیر کل انجمن
    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/18
    ارسال ها:
    1,086
    تشکر شده:
    1,399
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    کره زمین:|
    سرش و بالا گرفت
    نگاهی به اسمان انداخت اونروز هوا خوب بود
    صدای پدرش که اورا صدا میزد به خودش اورد
    _صبا
    +بله پدر
    دانشگاه نمی خوای بری؟
    سرش رو به نشانه تاسف به خودش تکان داد
    به سمت کمد رفت مانتوی جلو باز ابی تاپی ابی
    شلوار جین ابی کفش های ابی
    لباس هایش را پوشید مقنه هم همینطور برسر انداخت به طرف اینه تو اتاقش رفت
    چشمانی سبز مژه های پر پشت...
    ابرو های پهن هشتی...
    دماغی صاف و متوسط...
    لبای برجسته و صورتی ...
    تنها چیزی که توی صورتش بیشتر جلب توجه میکرد
    گونه برجسته و پرش بود
    نه اونقدر زیاد که تو ذوق بزنه اما قشنگ بود
    سوییچ ماشینش رو برداشت از پله ها پایین رفت
    پدرش مغرورانه نشسته بود و قهوه میخورد
    همین غرورش باعث از دست دادن زنش شده بود
    دستانش را مشت کرد نفس پر حرصی کشید و گفت : خداحافظ
    پدرش به تنها سر تکان دادنی اکتفا کرد
    *****
     
    AISA.B, phantom.hive, Maryam و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. Arosha

    مدیر و ناظر بخش رمان

    مدیر کل انجمن
    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/18
    ارسال ها:
    1,086
    تشکر شده:
    1,399
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    کره زمین:|
    ماشینش و پارک کرد و به طرف دانشگاه حرکت کرد ...

    کوله اش بر دوشش سنگینی میکرد پوفی کشید توی حیاط دانشگاه نزدیک به در یه نیمکت

    بود سریعا خودش را رویش انداخت کوله اش را بقلش انداخت و زیپ جلویی کوله اش را

    باز کرد گوشیش را بیرون کشید و به لیست اهنگ هایش رفت هندسفری را از کوله اش در

    اورد به گوشی وصل کرد و به اهنگ گوش داد ...

    همینطوری کوله اش را برداشت به طرف کلاسش را افتاد...

    توی راه روی دانشگاه سرش پایین بود همینطور اهنگ و زیر لب زمزمه میکردو

    کفشش را نگاه میکرد ناگهان با کسی برخورد کرد کیف و برگه های ان فرد بر زمین

    ریخت سریعا عذر خواهی کرد و کیف و وسایل های اورا بهش داد

    صاحب ان ها پسری بود با چشمانی مشکی موهای حالت دار قهوه ای

    لبانی برجسته دماغی قلمی ... ابروهای هشتی مشکی ...

    جذاب بود اما نه برای او... دوباره عذر خواهی کرد در کلاس و باز کرد وارد

    شد تمام کلاس دست از کارشان کشیدن بهش خیره شدن به طرف ته کلاس رفت تنها صندلی

    که خالی بود نشست هندسفری اش و از گوشام در اوردم با ارامش پرت کردم تو کیفم همینطور

    گوشیم خیلیا نگام میکردن خیلیا دوباره کارشون انجام دادن ...

    با اومدن استاد همه بلند شدن همون کسی بود که او بهش خورد اصلا تعجب نکرد

    خودشو معرفی کرد:

    +سلام من ایهان مولوی هستم 28سالمه 4ساله تدریس میکنم و بقیه

    اومد حضور غیاب کنه که یکی از دخترا با صدای خیلی نازک و جیغ جیغی گفت:

    +استاد شما ازدواج کردین ؟

    استاد: خیر

    خب میریم حضور غیاب کنیم

    سامان عدالت؟

    ....

    رسید به او

    میشکا رحمانی؟

    دستش را برد بالا گفت : اینجام

    با تعجب نگاهم کرد گفت : بله شما پاشین

    بی حوصله بلند شد از جاش کمی دور تر شد یه چرخ زد گفت: بفرمایید

    استاد: با وسایلتون بیایید اول کیفو برداشت به طرف تخت اول رفت یه دختره عملی و یه

    پسره نشسته بودن ایهان رو کرد به طرف اون دختره گفت: خانم بهبهانی لطفا تشریف ببرین

    تخت اخردختر تا پاشداو نشست دوباره استاد گفت: اقای سپهر تهرانی پسری که بقلش بود دستشو بلند

    کرد و گفت: بله استاد

    از صداش غرور میبارید

    استاد:شما که با خانم رحمانی مشکل نداری؟

    سپهر: خیر

    استاد: خیل خب میریم سر مبحث جدید تا اخر درس داد دستش درد گرفته بود همینطور گردنش

    گردنش و یکم ماساژدادم دوباره شروع به نوشتن کرد با خسته نباشید استاد بلند شد

    وسایلامو جمع کردم به طرف در خروجی دانشگاه راه افتاد بخاطر اتفاقات 5 سال پیش

    دیگه اون دختر بی عرضه نبود سنگ شد مهربون بودنو کنار زد اما ازیه چیزی وهم داشت

    از موجوداتی که هیچ کس قبولشون نداشت ...

     
    AISA.B, phantom.hive, Maryam و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Arosha

    مدیر و ناظر بخش رمان

    مدیر کل انجمن
    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/18
    ارسال ها:
    1,086
    تشکر شده:
    1,399
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    کره زمین:|
    جلوی در با 2 تا تک بوق سرایدار مهربانشان به نام عمو رحمان در رو باز کرد
    دخترک با لبخندی خسته به پیرمرد سلامی کرد و صبر کرد دروازه بزرگشان کامل باز شود
    وقتی ماشین را به سمت گاراژ برد متوجه چند ماشین در ان ور حیاطشان شد
    اخمی بر روی پیشانی نشاند از ماشین پیاده شد قفل را زد و با وسایلش به داخل رفت
    وقتی وارد شد بوی تند ادکلن های گران قیمت به مشامش رسید
    صورتش را کمی جمع کرد و کفش هایش را با صندل های خانگی عوض کرد
    صدای خنده و حرف زدن میامد انگار مهمان داشتند
    تا پا به پذیرایی گزاشت اولین چیزی که به چشمش خورد جمعیت زیادی بود که انجا بودند
    که با امدن او همه ساکت و مشتاق به او نگاه میکردند
    ناگهان صدای پدرش از ان طرف پذیرایی به گوشش رسید
    _ عزیزم بلاخره اومدی؟ برو لباس هاتو عوض کن بیا اینجا
    دخترک در دلش گفت چند وقت بود اورا اینچنین با لحنی ظاهرا مهربان اورا صدا نکرده بود
    از پله های نسبتا پهن ودراز خانه بالا رفت و به راهروی اتاق رسید به طرف اتاق خودش که رویش تابلوی ورود ممنوع زده بود رفت
    کلید اتاقش را از کیفش در اورد و در را باز کرد به داخل رفت
    با خستگی وسایل هایش را به گوشه ای انداخت و به طرف کمد دیواری بزرگ اتاقش رفت
    از بین رگال های شلوارش یک شلوار جین پاره ای که مدلش بود در اورد
    و از بین رگال پیراهن هایش یک پیراهن استین کوتاه همراه با کتی جین برداشت . ...
    وقتی لباس هایش را عوض کرد به طرف میز ارایشش رفت تمام ارایشش را پاک کرد
    و تنها به زدن کمی ریمیل و برق لب رازی شد
    موهایش را باز کرد و دوباره بست کلید اتاقش را برداشت و به طرف در اتاق رقت و از ان خارج شد به طرف پایین رفت یه راست رفت به پذیرایی
    رفت...وقتی واد شد دوباره همان بوی ادکلن ها به صورتش برخورد کرد
    رفت و کنار پدرش بر روی صندلی سلطنتی نشست
    پدرش اورا به همه معرفی کرد
    همه ان ها همکار ای پدرش بودند
    میشکا حوصلش سر رفته بود
    یادش افتاد در خانه صبا است در بیرون میشکا
    اهی کشید که ناگهان صدای دخترک جوانی با شیطنت بقل گوشش اورا از جا پراند: چرا اه میکشی؟...